تبليغاتX
***وسعت تنهایی***


***وسعت تنهایی***

از خاطره ها فاصله خواهم گرفت،چرا که از یادآوری شان متنفرم....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 19:58 توسط صدف| |

به همین سادگی رفتی،بی خداحافظ عزیزم

سهم تو شد روز تازه،سهم من اشک که بریزم

به همین سادگی کم شد،عمر گلبوته تو دستم

گله از من،میدونم،خودم اینو از تو خواستم

به جون ستاره هامون،تو عزیزتر از چشامی

هر جا هستی خوب و خوش باش،تا ابد بغض صِدامی

تو رو محض لحظه هامون،نشه باورت یه وقتی

که دوست ندارم،اینو به خدا گفتم به سختی

من اگه دوست نداشتم،پای غمهات نمی موندم

واست اینهمه ترانه،از ته دل نمی خوندم

اگه گفتم برو خوبم،واسه این بود که می دیدم

داری آب می شی،می میری،اینو از همه شنیدم

دارم از دوریت می میرم،تو کنار من نسوزی

از دلم نمیری عمرم،نفسامی که هنوزی

تو رو محض خیره هامون،که نفس نفس خدا شد

از همون لحظه که رفتی،روحم از تنم جدا شد

تو که تنها نمی مونی،من تنها رو دعا کن

خاطراتمو نگه دار،اما دستامو رها

دستتو اول عشقت،بسپرش به آخرین مرد

مردی که پشت یه دیوار،واسه چشمات گریه میکرد

نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 1:19 توسط صدف| |

fantasy


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 23:48 توسط صدف|

الهی به حرمت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن منت که تو چنانی دریاب که می توانی.

الهی،عمر خود به باد کردم و بر تن خود بیداد کردم،گفتی و فرمان نکردم،    درماندم و درمان نکردم.

الهی،عاجز و سرگردانم،نه آنچه دارم دانم،ونه آنچه دانم دارم.

الهی،اگر تو مرا خواستی،من آن خواستم که تو خواستی.

الهی،به بهشت و حور چه نازم،مرا دیده ای ده که از هر نظر بهشتی سازم.

الهی،در دلهای ما جز تخم محبت مکار و بر جانهای ما جز الطاف و مرحمت خود منگار و بر کشتهای ما جز باران رحمت خود مبار.

به لطف ما را دست گیر و به کرم پای دار.

الهی،حجاب ها را از راه بردار و ما را به ما مگذار.

نوشته شده در شنبه 28 آذر1388ساعت 21:51 توسط صدف| |

از همان روزی که دست حضرت قابیل

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

از همان روزی که فرزندان آدم

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرده بود              گرچه آدم زنده بود

از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

بعد دنیا هی پر از آدم شد و

این آسیاب    گشت و گشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت

روزگار ما         روزگار مرگ انسانیت است

سینۀ دنیا ز خوبی ها تهی است...

نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 17:48 توسط صدف| |

خیلی وقت بود عکس نذاشته بودم........


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 0:46 توسط صدف| |

ایمان

مرد جوانی که مربی شنا و دارندۀ چندین مدال المپیک بود،به خدا اعتقادی نداشت.او چیزهایی که دربارۀ خدا و مذهب می شنید مسخره می کرد.

شبی مرد جوان به استخر سرپوشیدۀ آموزشگاهش رفت.

چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود،همین برای شنا کافی بود.

مرد جوان به بالاترین نقطۀ تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.

ناگهان سایۀ بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد.

احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت.

از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغها را روشن کرد.

آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!!!

 

نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 21:4 توسط صدف| |

+دکتر ما چی کار میتونیم بکنیم؟یعنی برای برگشتن حافظه ش از دست ما کاری برمیاد؟

-بله،حتما....باید سعی کنید گذشته رو به خاطرش بیارید،اما طوری نباشه که بهش شوک وارد بشه...سعی کنید خاطرات تلخ رو به یادش نندازید...

...

برگشت تو اتاق212....

نشست کنار تخت...دستاشو گرفت...آروم این شعر رو براش خوند:

"به یاد بیاور مرا

فکر کن

تمام ثانیه ها را بگرد

آشنایم

آن قدر که دستهایت با کاغذ

بگرد

میان برگ های کهنۀ تقویم

در ثانیه های تنفس مصنوعی

و ثانیه های بودن و رفتن

روز عمل

اتاق سبز

دشت

خط صاف آرامش

یادت آمد؟

نامه های آسمان،درد ابر

باد،قاصدک ها را برد

آن قدر وزید

که تمام شعر ناتمام

تمام شد

و صفحۀ تو به من رسید

نقاشی سفید!یادت نیست؟

من برای آدمک تنها

یک قلب کشیدم

نفس کشید

گریست

بزرگ شد

و از صفحه بیرون پرید

نقاشی شد

و مرا کشید

یادت آمد؟

پیوند خوردم به تو

تو به ماندن

ماندن به تو

رفتن به من و من به رفتن

روح به روح

شعر به تصویر

تصویر به عین

عین به هستی

هستی به وجود

وجود به تو...

یادت آمد؟؟؟"

نوشته شده در چهارشنبه 18 آذر1388ساعت 0:1 توسط صدف| |

سلام به همه دوستای گلم.داستان امروز تقریبا حقیقیه.اما اگه زیاد خوب ننوشتم معذرت میخوام.بیشتر برام اصل مطلب مهم بود که فکر کنم مفهومشو رسونده.خیلی وقت پیش تایپش کرده بودم وقت نکردم بازنویسیش کنم.معذرت....

تقدیم به مهسای گلم،که با اینکه خیلی ازم دوره هنوزم خیلی دوسش دارم و دلم خیلی براش تنگ شده....

sadaf.kiyani


توی اتاق تنها نشسته بود و داشت آهنگ گوش می کرد.

اون هم واسه خودش مشکلاتی داشت و کسی رو عاشقانه دوست داشت.

اما خیلی مقاوم تر از این حرفا بود.همیشه شادابتر از بقیه به نظر می رسید.

همین طوری تو افکار خودش غرق شده بود که رسید به همون آهنگ

مورد علاقه ش.آهنگی که همیشه میگفت من و میلاد این جوری از هم جدا شدیم.

برای خودش هم خیلی جالب بود.آهنگ دقیقا توصیف روز جدایی اون و میلاد بود.

.

قبل رفتن مثل اشکات          از چشات افتادم انگار

اما طاقت نیاوردی                واسۀ خدانگهدار

ناچارم،منم مثل تو               انگار این قسمت نمی خواد

اینو قول بده عزیزم               منو هرگز نبر از یاد

دستتو از دستم آروم             قبل رفتن جدا کردی

اینو باورم نمیشه                 که قراره برنگردی

دور شدی ازم گذشتی          بی خداحافظ و ساده

اشکای من روی گونه م         می باریدن بی اراده

.

آره.دقیقا همینجوری بود.یه لحظه همه چی یادش افتاد...

هفت سال پیش،اون روز،توی فرودگاه

خودش اینطرف شیشه و میلاد اون طرف.

حتی با هم خداحافظی هم نکرده بودن.فقط همدیگه رو نگاه می کردن و

اشکاشون آروم روی گونه شون می ریخت.

میلاد با خانوادش داشت واسه همیشه از ایران میرفت.

یه جدایی تلخ...

بعد،میلاد آروم آروم دور شد و دیگه همدیگه رو ندیدن.

حالا هفت ساله که دور از هم زندگی می کنن.

بچگی هاشون یادش افتاد...

هفته ای چهار بار میلاد رو میدید و هر دفعه قلبش به شدت می تپید.

وقتی کنار هم وامیستادن پدر و مادراشون می گفتن چقدر بهم میاین.

یا حتی اون شب بارونی که داشت با میلاد قدم میزد و باهاش حرف میزد.

اما میلاد یه لحظه حواسش پرت شد و حرفشو نشنید.اونم ناراحت شد و

دوید تو کوچه و گریه می کرد.میلاد پشت سرش رفت.دستشو گرفت و

گفت:مهسا،تو چته؟

بعد کاپشنش رو درآورد انداخت روی دوش مهسا.

چه روزایی بود.

اما قسمت نشد که با هم باشن.قبل از هر حرفی و اتفاقی میلاد با خانواده ش

واسه همیشه از ایران رفت.

با خودش گفت:یعنی میلاد الان همون میلادیه که من می شناختمش؟

یعنی میشه اصلا عوض نشده باشه؟

بعد هفت سال همون میلادی باشه که من دوسش داشتم؟

و یه روز برگرده و اینجا بمونه تا با هم باشیم

تا همه چی مثل اون روزا خوب و قشنگ باشه.

یعنی میشه؟


نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 1:28 توسط صدف| |

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 23:52 توسط صدف|

او گفت:به لبه نزدیک شوید

آنها گفتند:ما می ترسیم

او گفت:به لبه نزدیک شوید

آنها نزدیک شدند

و او آنها را هل داد

.

.

.

وآنها پرواز کردند....

نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 15:22 توسط صدف|

چقدر همه چیز برام عجیب غریب شده....

کلمات برام تازگی دارن....

انگار که تا حالا ندیدمشون...قیافشون برام خنده دار شده...

انگار که تازه فارسی یاد گرفتم...انگلیسی یا فرانسه یا حتی روسی حرف بزنن برام آشناتره...

بدترین سال زندگیم 88 بود...با اینکه هنوز تموم نشده...

حافظه بلند مدتم مربوط به 4ماه گذشته رو دارم دیلیت می کنم....

به گذشته ها خیلی کم فکر میکنم...همین 4ماه آخر....

اگر هم ناخود آگاه یادش بیفتم به شدت عصبی و روانی می شم....

از خاطره ها فاصله خواهم گرفت...چرا که از یادآوری شان متنفرم...

حالا که من درب و داغونم خدا داره از در و دیوار و زمین و آسمون برام جشن و تولد و عروسی و مهمونی می فرسته....

چند روز پیش عروسی فامیلمون بود،قبلش عقد دختر عموم بود،2روز قبلش تولد محمد،2هفته قبلش عروسی دختر عمه م بود.....

انگار تموم شدنی نیست.....تا حالا تو عمرم اینقدر عروسی نرفته بودم....

وقتی اونجایی تو شادی و آهنگ و رقص هستی هیچی حالیت نیست

اما یه فلش بک به گذشته ها...وای خدا...از همشون متنفرم میشم...

وقتی یادم میفته سرخاک لیلا چه جوری اشک تمساح میریختن..اما حالا....

انگار نه انگار......دلم میخواد از اونجا فرار کنم.....

اگه الهه پیشم نبود حتما الان کارم به بیمارستان و تیمارستان کشیده بود...

از همینجا می گم الهه خیلی دوست دارم....بهترین دوستم هستی و خواهی بود...

خیلی مونده تا با این شرایط کنار بیام....برام دعا کنید.....

نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 0:22 توسط صدف|

بین رفتن و نرفتن تردید داشت.تردیدی که به قیمت زندگیش تموم میشد.

اگه پرستو راست نگفته باشه چی؟

پس نباید بره....اما اگه راست گفته باشه و نره....

دیگه راه برگشت نداره....اگه نره همه پلهای پشت سرش خراب میشه....

سوار ماشین شد و راه افتاد.....اونقدر هول بود که نمیفهمید چطوری داره رانندگی میکنه....

بعد چند ساعت...بیمارستان....اتاق 212......

سعید بیرون اتاق نشسته....وقتی امیر رو دید از خوشحالی بلند شد و رفت طرفش....

+هی پسر....کجا بودی تو؟..میدونی چقدر نگرانت شدیم.....

امیر نگاهی به توی اتاق انداخت....

پرستو کنار تخت نشسته بود و با شوق و ذوق داشت از خاطرات گذشته می گفت...

صدف سرشو به طرف دیوار خوابیده بود و انگار اصلا صدای پرستو رو نمی شنید..

سعید پرستو رو صدا زد...اومد بیرون...

_وای....امیر..کی برگشتی؟..کجا بودی؟....اصلا چرا رفتی؟......خوبی تو؟

+دختر میزاری امیر هم حرف بزنه؟اول برو به صدف خبر بده امیر برگشته....

...

_صدفم...خانومی....یه خبری برات دارم.....امیر...........

=بزار خودم بهش بگم...

پرستو از اتاق میره بیرون....

=سلام....

فقط نگاهش کرد...

*تو.......تو امیری؟.....

=بله.....تو منو یادت میاد؟

*نه......فقط......فقط یادمه.....

=خوب بگو دیگه...چی یادته؟

*یه جای بزرگ...که هیچکس رو نمیدیدم.....بعد....یکی اومد جلو...دستمو گرفت....گفت...برگرد.....

*گفتم تو کی هستی؟........گفت من امیرم.......بعدش رفت....

=خوشحالم که برگشتی..خیلی خیلی خوشحالم....

نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 0:4 توسط صدف| |

ستاره متولد دی

نشانه:بز

سیارۀ حاکم:زحل(کیوان)

موارد علاقه:

-الماس

-هدایای اختصاصی

-اشیای عتیقه و تاریخی

-حفظ خلوت و حریم خصوصی خود

و...

موارد نفرت:

-آشفتگی و بی نظمی

-شرمنده شدن در جمع

-موارد غیر منتظره و شگفت آور

-گستاخی و خودمانی شدن دیگران

و....

عنصر سازنده:

خاک

تیپ شخصیتی:

رهبر

افراد سرشناس متولد دی:

اوا گاردنر(هنرپیشه-2دی 1922)

هاوارد هیوز(میلیاردر عزلت نشین-2دی 1905)

مارلن دیتریش(هنرپیشه-6دی 1904)

فروغ فرخزاد(شاعر-15دی 1313)

ژاندارک(قهرمان ملی فرانسه-16دی 1412)

جبران خلیل جبران(عارف و نویسنده-16دی 1883)

سیمون دو بووار(نویسنده-18دی 1908)

الویس پریسلی(خواننده-18دی 1935)

آلبرت شوایتزر(پزشک-24دی 1875)

محمدعلی کلی(بوکسور-28دی 1942)

(برگرفته از کتاب ستاره متولد دی.نوشته دیاگرام گروپ)


.

هه....میبینی...

نمیتونم زیر دست کسی باشم...اوامرش رو انجام بدم...غلام حلقه به گوشش باشم...

این کارو بکن...این کارو نکن...چشم؟....نه....عمرا

نمیتونم...آخه تیپم رهبره........نه متغیر...نه ثابت....رهبر...تو هرچی...گروه های مختلف...یا هرچی...

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 1:11 توسط صدف|

Every night in my dreams I see you.I feel you.
That is how I know you go on.
Far across the distance and spaces between us
You have come to show you go on.

Near,far,wherever you are,
I believe that heart does go on.
Once more,you open the door
And you're here in my heart,
And my heart will go on and on.

Love can touch us one time and last for a lifetime,
And never let go till we're gone.
Love was when I loved you,one true time I hold to.
In my life we'll atways go on.

You're here,there's nothing I fear,
And I know that my heart will go on.
We'll stay forever this way,
You are safe in my heart,
And my heart will go on and on.
نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 0:10 توسط صدف|