تبليغاتX
***وسعت تنهایی***


***وسعت تنهایی***

هیچ گاه فاصله ها،حریف خاطره ها نیستند...

 

من رفتم

احتمال اینکه برگردم ضعیفه

شاید از این جا هم خسته شدم

اینجایی که مثل خونه من شده بود

همسایه های خوبی هم داشتم

اما

اما اینجا هم هیچکس حرف منو نفهمید

هرچی از دردودل هام نوشتم همه اومدن گفتن بسه،تموم کن این مسخره بازیارو،

به خودت بیا،جمش کن بابا،آدم شو،فکر کن،عاقل باش،به فکر خودت باش

ولی نمیخوان قبول کنن که تو این دنیا یه سری کارا دست خود آدم نیست

مثل افسردگی و ناراحتی

بعضی ها هم گفتن دعا میکنم برات که شفا پیدا کنی!!!!!!!!!!!

یه چیزی رو تازه فهمیدم

اینکه من به زبونی حرف میزنم که هیچکس تو دنیا جز من و خدا این زبونو بلد نیست!

واسه همینه که هیچکس نمیفهمه من چی میگم

...

بازم از همه دوستام که خواستن کمکم کنن ممنون

راستشو بگم دیگه از دنیا بریدم،از همه و همه چی خسته شدم

ولی خدا هنوز برام تازگی داره،هنوز تکراری نشده

همه تون رو دوست دارم

فعلا...

نه،

خداحافظ....


پ.ن:شاید هم بمیرم.......................................................................





+نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت10:14توسط صدف | |

+حالم بده میفهمی؟

_نه نمیفهمم.کلا کله خر و نفهمم

+اصلا میدونی خماری یعنی چی؟

_ اِااااااا.تو با یه بار کشیدن اینجوری خمار میشی؟جالبه

+...

...

...

تق تق...

::چه خبرته مگه سر آوردی؟

میرم طرف کمد

::علیک سلام...

::دنبال چی میگردی؟

_پاسپورتم....کجاست؟...

::بابات گذاشته تو گاوصندوق.میخوایش چی کار؟

_میخوام برم...

میخنده...نگاش میکنم...

::حالت خوبه؟کجا میخوای بری؟

_هر جا غیر از اینجا....

میرم تو اتاقم....

آتیش......دود....سیگار.....هرچی....

نعشگی هم عالمی داره هاااااااااا

+مگه نمیدونستی؟

_خرج عملمو تو میخواستی بدی؟پس کو؟؟؟؟کی خرج عمل خودتو میده؟؟؟؟؟


احمق...

تمومش کن....

+نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت19:8توسط صدف | |

وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر خنده معنایی ندارد
فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند
فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...

+نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت23:38توسط صدف | |

باز دوباره تنهایی و شب و سکوتت                       باز دوباره یاد تو و غم نبودت

-باز دوباره بهت می گم تنهام گذاشت                   رفتی و این بغض رو توی صدام گذاشتی-


میخوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه               میخوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه

-بعد تو پرسه میزنم شبای سرد و خسته رو             تو رفتی و من و حس پشت سرت،گفتم نرو-


میخوام تموم کنم این قصۀ تلخ رو با تو                    میدونی چقدره فاصلۀ قلبم تا تو؟

من و تو باز هردو شدیم دچار درد                           نگاه سرد،به رنگ پائیز زرد

اگه بهت گفتم برو چون که بریدم                           ذره ذره آب شدم،به آخر رسیدم

-آتیشم زدی منو کشتی صدبار                              بسه دیگه برو دست از سرم بردار-

-چند تا سوال عین خوره روحم رو میخوره                  بعد من کی میاد دلم از دلهره پره-

داد زدم رو به آسمون که بی جواب بود                   فهمیدم که دیگه کمک خواستن نداره سود

-اما خواستم بمونم ،به لب رسید جونم                    من از جونم گذشتم تا تو باشی تو خونه م-

دیگه چیزی نداشتم که بگم از دست دادم                بازم گفتم خدایا تو برس به دادم


میخوام بهت بگم پیشم بمون اما نمیشه                میخوام بهت بگم نرو نرو مگه چی میشه

-بعد تو پرسه میزنم شبای سرد و خسته رو             تو رفتی و من و حس پشت سرت گفتم نرو-


-چشامو می بندم ولی چیزی نیست به یادم            به یادم میارم چه ساده دادی به بادم-

-ببین چه شادم چون گفتی تا تهش باهاتم               فقط اومدی دچارم کنی به درد و ماتم؟-

شب عشقم به دست کی ساده خاموش شد         شاید باد اومد عشق مثل نور فانوس شد

وقتی یادم میاد اشک و التماس چشات                  دیوانه وار می گریم واسه دوری نگات

-برات می ساختم از جهنم زشتم بهشت                دستات تو دستام بود بی خیال سرنوشت-

-به یاد اون روزایی که بودیم خوش و خرم                 که تو رو با خودم تا اوج ابرا می بردم-

-حتی نشد با سنگ صبوری دردا رو گفت                 چرا که قلبم اسیر بند تو بود-

پس خاطراتو نبر بزار برام یادگاری                          بهونۀ اشکام باشه تو شبای بی قراری

دل بکن از من و عشقم بزار دستامون جدا شن

سهم من شبای تاریک سهم تو فردای روشن

مجبورم نکن بگم که به تو هیچ حسی ندارم

آخه این دروغه اما دیگه چاره ای ندارم

تو بدون تا آخر عمر از دلم نمیری هرگز

نمی خواد که سخت بگیری،خیلی ساده،خداحافظ

خداحافظ....

+نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت16:34توسط صدف |

یه آدم کینه ای ام سر به سرم نزارید

روزای باختۀ منو به خاطرم نیارید

تیر خلاصو بزنید به این دل دیوونه

بخوام نخوام دل منه که قفلش هم گرونه


جفت 6 آوردیم تو رفیق اونم خرابمون کرد

با وعده های بیخودیش خونه خرابمون کرد

قایقمون به گِل نشست اما هنوز نمردیم

این کار دشمنا نبود چوب رفیقو خوردیم


دنیا یک روز مال من بود حالا صاحب هیچ ام

بس که غدم و یه دنده ام سر پیچ هم نمیپیچم


از اون همه دوست و رفیق هیشکی واسم نمونده

هرکسی هم مونده الان 7تا کفن پوسونده

وسوسه مون کردی و ما گفتنی ها رو گفتیم

که دست به دامنت بشیم به دست و پات بیفتیم؟؟؟؟


دنیا یک روز مال من بود حالا صاحب هیچ ام

بس که غدم و یه دنده ام سر پیچ هم نمیپیچم...


پ.ن۱:از همه اونایی که خواستن کمکم کنن ممنونم.سهیل٬مرتضی٬رضا٬مجتبی٬علی

،فریبا٬سپیده٬عسل و بهترین دوستم الهه.

ولی دوستان٬من ضعیف تر از اونم که بخوام پابه پای شما بیام.من با کوچکترین

تلنگر می شکنم.تو رو خدا بهم حتی دست هم نزنید.من می شکنم.به خدا

می شکنم٬خرد می شم.شما میخواید بهم کمک کنید اما یادتون میره که من

چقدر ضعیف شدم.اینارو بیشتر به جناب مهندس می گم.آقای مهندس٬همون

روز که گفتی می خوام کمکت کنم گفتم نمیشه٬نه اینکه شما نتونی٬من

نمیتونم.گفتم نمیتونی با اخلاق من کنار بیای.یادته گفتی من خودم عوضت می کنم؟

اما چی شد؟

فقط ناراحتیاش واست موند.

امیدوارم سفر خوبی داشته باشی.

هر جای دنیا که هستی شاد و موفق باشی.

پ.ن۲:از همه دوستام متشکرم.خیلی خوشحالم که شما کنارم هستید.

ممنون

پ.ن3:فعلا


+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت18:45توسط صدف |

زندگی چون شهاب زودگذر و چون غبار ناپایدار است.

آنچه آنرا زیباتر می سازد محبت است.

زندگی در گذر خود آنقدر شتاب دارد،

که تا به خود نجنبی می بینی به غروب روزهای خوش رسیده ای.

این دوستی ها،این علاقه ها و این ابراز محبتها،

روزی چنان رنگ بی تفاوتی و سردی به خود می گیرد

که تنها می توانی بگوئی:

یادش بخیر...


پ.ن1:یادمه این متن رو ندا برام نوشته بود.یادش بخیر....

خیلی دلم براش تنگ شده...واسه ندا...فرزانه...فائزه...ستاره...نسرین....غزاله...

دوستان دوران دبیرستان.....

پ.ن2:الهه با فرهاد فردا میره مانتوشو پس بده.منم میخواستم برم اما چون با فرهاد بود نرفتم.خب میخوان تنها باشن!!!

بعدش میرم جزوه های مهندس طاهری رو از کتابخونه پس میگیرم.بعدشم با الهه پارک....شایدم تنها....قدم زدن...سیگار کشیدن....فکر کردن.....

پ.ن3:وای که فردا چقدر کار دارم.یادم بنداز برم امور مشترکین بدهیمو صاف کنم....

+نوشته شده در یکشنبه 19 مهر1388ساعت21:51توسط صدف | |

تقدیم به همۀ کسانی که سفر عشقشان نیمه تمام ماند و با آرزوی اینکه روزی دوباره این سفر را از سر بگیرند و به انتهایش که پر از شادی و محبت است برسند.
صدف کیانی.


آسمان تاریکتر از همیشه.

امشب آسمان از هر شب سیاهتر است.

آسمان هم با من همدردی می کند.هر شب برای اینکه نشان دهد در غم من شریک است جامۀ مشکین خود را می پوشد. اما برای اینکه امید را در دلم زنده نگه دارد نگین هایی به لباسش آویخته و سنجاق سینۀ بزرگ و درخشانش را در معرض دیدم قرار می دهد.

آری.امشب آسمان درست روبه رویم ایستاده.سنجاق سینه اش را به طور کامل و نه هلالی شکل میبینم.به من لبخند میزند و امید را در دلم روشن می سازد.

حتی گاهی هم که آسمان اجازۀ خداوند را می گیرد با من می گرید و می بارد.ولی کاش همچو من هر شب می بارید.

ای اطلس بزرگوار که آسمان را بر دوش خود نگاه داشته ای،امشب آنرا تکانی ده تا چندین نگین زیبا و درخشان در دستانم بیفتد تا آنها را به یادگار شبهای سرد و افسرده ام نگاه دارم.

کاش زئوس فرمان میداد که امشب هیچ گاه تمام نشود و آسمان رخت مشکین خود را از تن بدر نکند،تا همیشه با من غمگین و عزادار باشد.

قرص کامل ماه و ستارگان درخششی فراوانتر از همیشه دارند و مرا به یاد شبهایی می اندازند که به ماه می نگرستیم تا چهرۀ یکدیگر را در آن ببینیم و فاصلۀ زیادی را که بینمان افتاده کمتر حس کنیم. چه شبها و چه روزهایی را با هم گذراندیم.وهیچکس خوشبختی ما را ندید.

اما همین که از یکدیگر به دور افتادیم همه متوجه حالمان شدند و حضور بی فروغمان را حس کردند.

یادش بخیر...

روزهایی که همراه هم بودیم و تمام جاده های دنیا را با پای پیاده طی کردیم.

هنگامی که دستانمان در دست یکدیگر بود،با قدرتشان می توانستیم استوارترین صخره ها را متلاشی کنیم تا به هدفمان برسیم.

اما صد افسوس و دریغ...

هنگامی که هنوز به آخرین دو راهی جاده نرسیده بودیم باید وداع می کردیم.

دو راهی ای بود که از هر راه تنها یک نفر می توانست عبور کند. که یکی به اوج قله های خوشبختی میرسید و دیگری به قعر دره های تنهایی و بی کسی.

و چقدر سخت بود برایم لحظه ای که تو در اوج عشق و فداکاری راهی که به دره های تنهایی میرفت را برای خود برگزیدی و مرا روانۀ قله های خوشبختی کردی.

آیا با خود اندیشیدی که به تنهایی می توانم به آن قله ها برسم؟

آیا فراموش کرده بودی از آن جاده تنها یک نفر می تواند عبور کند؟

و تو تنها به دره های بی کسی رفتی و من به ظاهر به سمت خوشبختی.

اما نفهمیدی که من هم در این مسیر تنها شدم.و شاید تنها تر از تو.

و در آن لحظه هیچ کداممان متوجه نشدیم که قلب خود را با خودمان نمی بریم.بلکه قلب تو در دستان من و قلب من در دستان تو بود که با خود می بردی.

و کوله بارمان که در ابتدای سفر پر از عشق و شور و شادی بود آن لحظه پر از غم و اندوه و تنهایی شده بود...

و پاهایمان در هر قدم که به جلو برمیداشت نیم نگاهی به عقب می انداخت به امید اینکه دیگری هنوز پشت سرش باشد.

و آن لحظه که دستانمان از هم جدا شد و دور افتاد،

آری.ما که با هم استوارترین صخره ها را متلاشی می کردیم اکنون با کوچکترین نسیم از پا می افتیم...

. باز هم نگاهی به آسمان و رختش می اندازم.

شاید از گلایه های من خسته شده.

پیراهن مشکین خود را از تنش بیرون آورده و پیراهن نیلگونی را که نشان از شادی و طلوعی دوباره است،به تن کرده.

آه،خداوندا!!!

یعنی این ممکن است؟

یعنی به درستی در پس هر غم و اندوهی یک شادی بزرگی مانند این سپیده دم زیبا انتظارم را می کشد؟

+نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت2:45توسط صدف | |

خداوندا!

لحظه هایم را٬از التماس به تو سرشار می کنم.

ذره ذرۀ وجودم را به دعا به درگاه تو خو می دهم.

تمام افکار و اعمالم را به سمت مناجات با تو سوق می دهم.

آیا نگاهت را از من دریغ می کنی؟

آیا آنقدر گنه کارم که سخنم٬فکرم یا عملم پیش تو کوچکترین جایگاهی ندارد؟

آیا این بار که به معجزه ای عیان نیازمندم٬از من روی برمی گردانی؟

آه......

نه٬هرگز

تو نه هرگز نگاهت را از این بندۀ حقیر و خطیر دریغ کردی

و نه به سخنم و اعمالم بی اعتنایی کردی و نه حتی از من روی برگرداندی.

پس چه؟

آیا حکمتت آنقدر عظیم و توصیف ناشدنی است که در ذهنم نمی گنجد؟

خداوندا!

من قدرت رویارویی با این حکمت را ندارم.

من بیش از حد ناتوانم.

دعایم را مستجاب نمی کنی؟

+نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت23:54توسط صدف | |

متاسفانه هنوز زنده ام.

اصلا روز خوبی نبود.

ضعف دارم.گاهی اوقات هم کلیه م درد میکنه.

قیافم هم تابلو شده.

قرصا هم دیگه تاثیر نمیزارن.

این وسط فولیک اسید از همشون جالبتر و بامزه تره.ترش میزنه

ادویفن رو از وسط باز کردم.اسیدی و تلخ

سوختم.

اسنکای اینجا یه کم خوشمزه ست ولی حیف توش پنیر پیتزا نمیریزن.

معمولا کامنتا رو تائید نمی کنم.sorry

طبق معمول حالم افتضاحه.جفنگ تایپ می کنم.

اثر اشکام همه جا هست

از مزخرفاتم عصبانی نشو.

فعلا


پ.ن1:باید امشب بروم....نه!!!....باید دیشب میرفتم....خدا نخواست

اگه بخواد امشب میرم

پ.ن2:به قول الهه اگه مزخرفاتم رو نمیفهمی زیادی غریبه شدی

پ.ن3:سپیده و مهسا،دلم واستون یه ذره شده.نامردا میدونین چند وقته ندیدمتون؟

مخصوصا سپیده،واسه اون ادا بازیهات و بچگیهات و دعواهامون دلم خیلی تنگ شده.کاش تند تند میومدین تهران.

پ.ن4:خیلی تنها شدم.خیلیییییییییییییییییییییییییی

از همیشه تنهــــــــــــــــــــــــــــــــــاتــــــــــــــــــــــــــر

مهسا کاش الان پیشم بودی،خیلی بهت احتیاج دارم......

+نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت2:24توسط صدف |

یه مزاحم جدید پیدا کردم.

شمارش نمیفته.

میدونم که آشناست،چون شمارۀ سه تا خطمو داره.

پس یا خودش دست از این بچه بازیاش برداره یا خودم میفهمم و

حالشو جا میارم...

+نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت17:42توسط صدف |

تمام کن

چه جان کندن همیشه ای             بگذار بمیرم

نیم جان رهایم نکن

هر روز می آیی

نگاه می کنی                             فریاد می کشم

و تو هنوز هم

نگاه می کنی.........

+نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت0:37توسط صدف |

حالم از خودم بهم میخوره.

حالم از اطرافیانم بهم میخوره.

حالم از همۀ آدمای دنیا بهم میخوره.

خفه شو،من به دکتر احتیاج ندارم.

از من گمشو بیرون.چرا نمیزاری برم؟

دو دستی منو چسبیدی که چی بشه؟

ولم کن برم دیگه...

....

تو آیینه که نگات می کنم نمیشناسمت.........

...میترسم.....

...ترس....

...ترس...

...ترس...

خیلی وقته برام غریبه شدی....

دهنتو ببند....

اونجوری نگاهم نکن عوضی...

خیلی راحت تسخیرم کردی طلبکار هم هستی؟

یه عمر داری باهام زندگی میکنی که چی؟

این همه سال بس نبود؟

برو گم شوووووووووووووووووووووووووووووووو

خودت هم میدونی من مال اینجا نیستم.

خودت هم میدونی من از جنس اینا نیستم.

خودت هم میدونی من باهاشون فرق دارم

با همشون.....

من نه احساس دارم نه چیز دیگه...

گفتم که فرق دارم....

پس ولم کن بزار برم جایی که بهش تعلق دارم....

چرا فقط من فهمیدم که باید زود برم؟

چرا فقط من فرقمو فهمیدم و نتونستم تحملش کنم؟

خودم هم نمیتونم راحت حرفامو هضم کنم

فقط میدونم این اون چیزی نیست که من میخواستم......


پ.ن1:امشب نه کسی بهم زنگ بزنه نه اس بده،اعصاب ندارم بهش میتوپم......

پ.ن2:واسه حرفام دلیل نخواه....

پ.ن3:خیلی عوض شدم،خیلی.کسی نپرسه چرا.خودم هم دلیلشو نمیدونم....

پ.ن4:باید امشب بروم...

پ.ن5:مجبورت نکرده بودم که بیای جفنگیاتمو بخونی و بعد فحشم بدی.می خواستی نیای....

مهم نوشت:::در ظاهر خوبم،در باطن افتضاحم...

حالم خیلی بده...

هیچکس به دادم نرسه...

میخوام تنها باشم...

خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

+نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر1388ساعت0:2توسط صدف | |

کلید رو توی قفل چرخوند.در رو به آرومی باز کرد.صدای قیژ قیژ در توی کل خونه پیچید.

انگار خیلی وقت بود کسی روغن کاریش نکرده بود.

خونه تاریک تاریک بود.وخیلی نامرتب

بوی عطر پریا همه جا پیچیده بود.بوی عطر مستش کرد و حواسش رو پرت کرد.

صدا زد:پریا،اومدی؟

اما جوابی نشنید.چراغ رو روشن کرد و روی مبل نشست.

وقتی سرش رو بلند کرد پریا رو روبه روش دید.با تعجب گفت:

سلام عزیزم،کی برگشتی؟

پریا لبخندی زد و گفت:سلام،حالت بهتره؟

گفت:بهترم،تو خوبی؟

پریا باز هم لبخندی زد و به لباس اون نگاه کرد

گفت:امیر،نمی خوای لباس مشکیت رو دربیاری؟خسته شدم هر روز تو رو با این لباس دیدم.

امیر گفت:عزیزم می دونی که از دلم نمیاد.

پریا اخم کرد و اومد جلو و گونۀ امیر رو بوسید.

امیر سرش رو انداخت پایین و به اتفاقات این چند روز فکر کرد.

وقتی سرش رو بالا کرد پریا رو ندید.با خودش گفت حتما رفته تو اتاق لباسشو عوض کنه.

به مبل تکیه داد و چشماشو بست.

بعد چند دقیقه بلند شد و رفت یه لیوان آب خورد.یه کم به خودش اومد.

برگشت روی صندلی کنار تلفن نشست و پیغامگیر رو روشن کرد.

یه سیگار برداشت و روشنش کرد و شروع کرد به سیگار کشیدن.

هرکسی که فکرشو می کرد براش پیغام تسلیت گذاشته بود.

آخرین پیغام از طرف مادرش بود:

«سلام امیر جان،حالت بهتر شد؟امروز بعد مراسم خبری ازت نبود.

همه نگرانت شدیم.تو رو خدا مواظب خودت باش.باور کن پریا هم

دوست نداره این جوری خودت رو عذاب بدی،هر وقت رسیدی خونه بهم زنگ بزن...

قطره های اشک روی گونه هاش لغزید.

آروم زیر لب گفت:هنوزم دوستت دارم....


+نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت16:25توسط صدف | |

ای فرشتۀ من،ای همه چیز من،ای وجود من...

دلم از آن همه گفتنی ها که با تو دارم متورم است...

آه!...تو همه جا با منی

وقتی فکر میکنم که ممکن است نامۀ من پیش از یکشنبه به تو نرسد گریه ام می گیرد.

من تو را دوست می دارم.همان طور که تو مرا دوست می داری

منتها من خیلی خیلی بیشتر

آه!خدایا!این چه زندگی است که بی تو بگذرد!اینقدر نزدیک و اینقدر دور...!

ای محبوبۀ جاویدان من افکار من به سوی تو در پروازند.

حالی عجیب دارم...در میان شادمانی ناگهان روح مرا غمی فرامی گیرد.

گویی از سرنوشت می پرسد که آیا خواهشهای ما پذیرفته خواهد شد...

نمی توانم که جز با تو زندگی کنم و جز با تو زندگی را نمی خواهم.

هرگز هیچکس دیگر نمی تواند دل مسکین مرا بدست آورد.هرگز...هرگز...!

خداوندا!آخر چرا وقتی که دو نفر اینقدر هم را دوست میدارند باید از هم دور بمانند.

اکنون زندگی من هم دور از او همچون او ماتم زده و دردناک است.

عشق تو مرا خوشبخت ترین و در عین حال بدبخت ترین مردمان کرده است

-آرام باش...

-مرا دوست بدار...!

-امروز،دیروز...

-چه آه های سوزان و چه اشکهای گرم که به خاطر تو داشته ام

-تو،تو...

-ای عمر من و ای همه چیز من.خداحافظ!

هم چنان مرا دوست بدار.

-هرگز دل حساس ــــــ محبوبت را از یاد مبر که همیشه با من است.

همیشه با توست؛و

همیشه از آن ماست...

«بتهون»


+نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت22:10توسط صدف | |

در ســـراپـــــــردۀ تیرگــــــــی هاღღღღღღدل به امواج شـــــب می ســــپارم

می نویســــم برای تو ای خـــوبღღღღღღهرچــــه فریـــاد در ســـــــینه دارم

ای مســـــــافر مرا می شناسـیღღღღღღمن نهالـی ز بوســــتان عشــــقم

یادگـــــــار ســـــــپیدار و ســــرومღღღღღღقطعه شــــعری ز دیوان عشـــــقم

از غمم شـــــعر غم می تــــــراودღღღღღღبا نفســـهای من بوی خاک اسـت

روزگاری است این روح سرمســتღღღღღღعاشــق یک پرستوی پاک اســت

آن پرســـــتوی زیبا که یک شـــبღღღღღღبا ســــــلامی مرا زیـــــر و رو کــرد

آمـــــــد و لانــــــــۀ گــــرم خود راღღღღღღدر دل ســـــرد من جســـــتجو کــرد

مهربــــانی که یـک لــحظه یــــادمღღღღღღخـــــــــواب آرام او را به هــــــم زد

دستهایش همان لحظه با عشـــقღღღღღღنامـــــــۀ هســـتـــــــیم را ورق زد

آن پرســــــتو تویی ای مســـــــافرღღღღღღیـــــاور مـومــــــن لحظـــــه هایم

ای که در قــــلب پاییز مسمــــــومღღღღღღاز بــــــهاران ســــــرودی برایـــــم

عشـــق من آری از روشنائیســــتღღღღღღتا بــــلندای احســـاس گلهاسـت

از شـــب و غربـتش می هراســــدღღღღღღروح این عشق از جنس میناسـت

می تــــــوانی به عشقم بخـــندیღღღღღღمی توانــی بگویــــی فریب است

می تـــــــوانی نـــــفهمی غمم راღღღღღღبی تــــفاوت بگویــی عجیب است

آه اگــــر چیـــــنی تو و ایــن بــــغضღღღღღღبشــــــکند از هجــــوم غــــــرورت

آه اگر چشـــــمهایم سرانجـــــــامღღღღღღره نـــــــیابد به دنـــــــیای نـــــورت

زخـــــمی از تــــــیغ نابـــــاوری هاღღღღღღبا تـــــــمنای خود می ســـــــتیزم

زیـــــر پــــا می گــــذارم دلــــم راღღღღღღاز تو و عشـــــــق تو می گریـــــزم

می گـــریزم که چون اشک ماهیღღღღღღگم شــــــــود در هیاهوی دریــــــا

می گریزم که همچون شبی سردღღღღღღدل ببــــــازم در آغـــوش فــــــــردا

هجـــــرت تـلــخ و بی رحم آن روزღღღღღღقلب ســــــخت تو را می فشــــارد

در شـــبی گریه آلود و شبـــــرنگღღღღღღدر ســــــکوتت قدم می گــــــذارم

ای پرســــتوی پاک ای مســـــافرღღღღღღاز چه نامــــــــم ز خــاطــــر زدودی

خـــــوب من زیـــر باران وحشـــتღღღღღღلانــــه ات را چــــــرا گـــم کــــــردی

زیر لب شــــرمگین می خروشـیღღღღღღکاش می دیدمــــــــش بار دیــــگر

اشــــک مــــی ریزی افســــوسღღღღღღنیـســـــــت امکـــــان دیدار دیــــــگر

"زهره قاسمی فرد"



+نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت19:31توسط صدف | |